تبليغاتX
دوست من سلام

farazqw

فراز

farazqw

http://farazqw.blogfa.com

دوست من سلام

دوست من سلام - !

دوست من سلام

سلام ، من اميرم و ساکن و متولد تهرون شلوغ پلوغ ........... دنبال دوستاي خوب ميگردم و هدفم اينه كه نسبت به همه آدمها احساس دوستانه پيدا كنم . اگر كمكي ازم خواستين براي شروع ارتباط فقط ميتونين به اين شماره SMS كنيد :
( 09369621526 )
يا توي Yahoo Mesengerبه اين ID برام Offline بذارين :
( AMIRFARHADFARAZ )
یا به این آدرس برام Email بزنين :
(همون پیام بهتره چون من کم میلمو چک میکنم)
اگر دانشجوي دانشگاه پيشوا باشين كه ديگه نور علي نوره .
به اميد ديدار

دوست من سلام

!

پسر نوح به خواستگاري دختر هابيل رفت. دختر هابيل جوابش كرد و گفت : نه ، هرگز ، همسري ام را سزاوار نيستي؛ تو با بدان نشستي و خاندان نبوتت گم شد . تو هماني كه بر كشتي سوار نشدي .خدا را ناديده گرفتي و فرمانش را. به پدرت پشت كردي ، به پيمان و پيامش نيز.

غرورت، غرقت كرد. ديدي كه نه شنا به كارت آمد و نه بلندي كوهها !

پسر نوح گفت:اما آن كه غرق ميشود، خدا را خالصانه تر صدا ميزند ، تا آن كه بر كشتي سوار است. من خدايم را لابه لاي توفان يافتم، در دل مرگ و سهمگيني سيل.

دختر هابيل گفت : ايمان پيش از واقعه به كار مي آيد . در آن هول و هراسي كه تو گرفتار شدي ، هر كفري بدل به ايمان ميشود. آنچه تو به آن رسيدي ، ايمان به اختيار نبود ، پس گردني خدا بود كه گردنت را شكست.

پسر نوح گفت : آنها كه بر كشتي سوارند، امنند و خدايي كجدار و مريض دارند كه به بادي ممكن است از دستشان برود. من اما آن غريقم كه به چنان خداي مهيبي رسيدم كه با چشمان بسته نيز مي بينمش و با دستان بسته نيز لمسش مي كنم . خداي من چنان خطير است كه هيچ توفاني آن را از كفم نمي برد .

دختر هابيل گفت : باري ، تو سركشي كردي و گناهكاري . گناهت هرگز بخشيده نخواهد شد .

پسر نوح خنديد و خنديد و خنديد و گفت : شايد آن كه جسارت عصيان دارد شجاعت توبه نيز داشته باشد. شايد آن خدا كه مجال سركشي داد ، فرصت بخشيده شدن هم داده باشد!

دختر هابيل سكوت كرد و سكوت كرد و آنگاه گفت : شايد . شايد پرهيزكاري من به ترس و ترديد آغشته باشد ، اما نام عصيان تو دليري نبود . دنيا كوتاه است و آدمي كوتاهتر . مجال آزمون و خطا نيست .

پسر نوح گفت : به اين درخت نگاه كن ، به شاخه هايش. پيش از آن كه دستهاي درخت به نور برسند ، پاهايش تاريكي را تجربه كرده اند . گاهي براي رسيدن به نور بايد از تاريكي عبور كرد. گاهي براي رسيدن به خدا بايد از پل گناه گذشت...

پسر نوح اين را گفت و رفت. دختر هابيل تا دوردست ها تماشايش كرد و سالهاست كه منتظر است و سالهاست كه با خود مي گويد : آيا همسري اش را سزاوار بودم!

نوشته : عرفان نظرآهاري

+ ادامه مطلبو ميخواي؟پس فشار بده اينجاشو ضمنا شايد همشو خوندي و خبر نداري ! به هر حال اگه ادامه داشته باشه ، اينجاست نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 13:30 توسط من يا مهربونايي كه تو وبلاگاي نازشون خوشگل خوشگل نوشتن و من نميتونم اسمشونو بيارم : فراز |

قالب دوست

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا